#حشمت_اله_بیگی
همگی دور کیک کتابی شکلی که به بزرگی کتاب شاهنامه توی منزل مان بود جمع شدیم و بعدش آنقدر در چهار گوشه کارگاه پیچ و تاب خوردیم و مثل مرغی که برای گذاشتن تخم دنبال جا می گردد گشتیم و گشتیم تا بالاخره یه زاویه مناسب پیدا کردیم و توی هم چپیدیم و یه عکس یادگاری انداختیم.البته تخم مرغ و کیک در عکس نبودند.
فکر کنم پنجمین جلسه ای بود که به کارگاه داستان نویسی میرفتم.
"گرداننده" آنجا آقایی بلند بالا، مؤدب با موهای مشکی که بعضی وقتها ته ریش داشت و بعضی وقت ها که نداشت بهجای آن دو تا شقیقه چکمه ای شکل دو طرف صورتش می گذاشت. سبیلی مثل دسته چمدان که از دو طرف لبش آویزان شده و تا پایین فک پایینی اش آمده بود، مرا به یاد تیپ جوانهای دهه های گذشته می انداخت!
عینکی دسته مشکی روی چشمان سیاهش خود نمایی می کرد. مرتب و خوش تیپ بود. در عین این که ذاتا مهربان بود می خواست چهره ای غیر از این برایمان به نمایش بذاره و به بچه ها بفهماند که خیلی جدی و جذبه دار هست و مثل عزراییل، وحشتناک!
یکبار که توی صحبتهایش دویدم یهو ساکت شد و لبش را غنچه کرد و ابروهاش بصورت افقی به طرف داخل کشیده شد و سه تا دونه خط راست مثل سیخ کباب در وسط دو کفه ابروهاش هم زمان بصورت عمودی سبز شد.
خوش به حالش، در نویسندگی تبحّر داشت، البته هنوز کارهایش را رو نکرده بود و من ندیده بودم!
فکر کنم میخواست یهویی روی همه را کم کند! محتاط بود. روی همه موضوعات تسلط و تبحر کافی داشت و همین یه قلم جنس برایمان کافی بود تا ما را برای نویسنده شدن آن هم از نوع مطرحش در جهان آماده کند!
هر سؤالی که از او میپرسیدیم تا جواب نمیداد ول کن معامله نبود، یادم هست وقتی در مورد "پٌست مدرنیسم" ازش پرسیدم در آخرهای نیمه دوم وقت اضافه نرسیده به ماشینش توی پیاده رو، رو به من کرد و گفت: مدرن که میدانی یعنی چه؟
یعنی مدرن و پست هم از اسمش معلوم است یعنی پٌ...،
که گفتم: آره ارواح عمه ات، حتما آن هم یعنی اداره پست نزدیک خودمان، چهار راه پارکینگ!
"همکار آقای گرداننده " کارگاه که با "کرگدن" کار میکرد، آقایی بود نه چندان بلند، با چهره ای روشن تا حدی سفید متمایل به نور!!! که همیشه ریش و سبیلش را سه تیغه می کرد. خوش تیپ بود و تو دل برو که اگر موهای قسمت جلو سرش نتکیده بود، تو دل برو یی اش دو چندان میشد!
پیراهن آستین کوتاه میپوشید و شلواری سفید، اواسط جلسه یواش می آمد و گوشه ای می نشست. گاه گاهی اظهار نظری می کرد و بیشتر با موبایلش ور می رفت. نصایح و پند و اندرزش بد نبود. به بچه هایی که تازه تو کار داستان نویسی افتاده بودند، همین طور که روی صندلیش پیچ و تابی به کمرش می داد میگفت: تا میتوانید بخوانید وفیلم ببینید ولی کمتر بنویسید. خودسانسوری نکنید، حرفتان را بزنید و اصلا نترسید! فکر چاپ اثرتان هم نباشید، به درک من النار که چاپ نشد، مگر آیه آمده است که درختی که کاشتیم حتما ثمر بدهد، خب یک بار هم ندهد، چه میشود؟ دست آخر میرویم زیر سایه اش میشینیم و منچ و مارپله بازی میکنیم!
بنده خدا راست میگفت!
یک بار یکی از دوستان گرامی و تپلی که خیلی نترس بودند و بقصد کٌشت آمده بودند تا رمان نویس شوند و تا به حال توی عمرشان حتی یک دانه کتاب هم نخوانده بودند، می پرسند: رمان باید چند تا صفحه داشته باشد؟!
"همکارِ آقای گرداننده" به ایشان قوت قلب داده و می فرمایند: اصلا نترسید! اولش برای شروع کار با دو سه هزار صفحه شروع کنید، بعد که دستتان روان شد برسانیدش به هشت نه هزار صفحه و حتی ده هزار صفحه! و همینطور به صفحاتتون اضافه کنید تا بشود رمان!!! و ایشان هم قانع شدند و سجده شکر بجای آوردند!
یکبار دیگر هم که یکی از دوستان، داستانی در مورد جنگ و بچه های جنوب نوشته و با کلمات رکیک و فحشهای"خاااارمادری"! آنرا تزیین کرده و در متلکهایش نقاط ناجور و نهفته بدن را یادآور شده بودند، با کف مرتبی مورد تفقد و تشویق و نوازش قرار دادند.
ما هم به تبع از وی قدردان نویسنده محترم شدیم. و آنجا بود که دلم برای دختر خانم های کم روی کارگاه که با حیا بودند، سوخت چون که آنها نمی توانستند حرفی بزنند و یا از این دست بنویسند تا این چنین مورد تففد و نوازش قرار بگیرند!
توی کارگاه، تعداد دختران محترم بیشتر از پسران گرامی بود. آنها بیشتر چیز میخواندند تا اینکه چیز بنویسند و این معقولانه بود. ولی آنها هنوز الفبای خوانندگی نیاموخته، و بقول معروف "سر از توی تخم" در نیاورده بودند، میرفتند سراغ کتابهای ثقیل و رمانهای قطور و سنگین، بطوری که اسم کتابها و حتی اسم نویسنده ها را به اشتباه تلفظ میکردند. البته جسارتشان قابل ستایش و کارشان تحسین برانگیز بود.
"آقای گرداننده" فشار می آوردند تا بچه ها حتی المقدور داستانی بخوانند و دست پٌر به کارگاه بیایند و آنرا توضیح داده.
و شجره نامه نویسنده و ناشر و قیمت پشت جلد را معرفی کنند. البته این هم کار شایسته ای بود و بر منکرش لعنت!
ولی این فشاری که وارد میشد در قبال مشغله ها و گرفتاری های زندگی و فشارهایی شبیه به فشار قبر در کارهای روزانه چیزی شبیه "قطره بود در مقابل دریا"! خصوصا برای آنهایی که دانشجو بودند و دارای هزار مشکل و گرفتاری و بعضا مثل من متاهل و صاحب چندین اولاد.
"آقای گرداننده "که از من میپرسد چه کتابی خوانده اید؟ کمی مِن و مِن میکنم و عرق میریزم و میخواهم بگویم:
چهل سال پیش...
که "آقای گرداننده "مثل بازجوهای اداره تأمینات میپرسد: هان؟! چهل سال پیش چی؟ چی شد؟
داشتم عرض می کردم خدمتتان...
می خواهم بگویم چهل سال پیش،
تا کیهان بچه های پنج ریالی که از بقال محله می گرفتم، نمی خواندم و داستان جذاب نخودی را تا آخرش پیگیری نمیکردم، خوابم نمیبرد.
و می خواهم بگویم با کتابهای کودکان و کتابهای مصوّر" تن تن و میلو" زندگی می کردم.
"افسانه های آذربایجان" و "قصه های خوب برای بچه های خوب" را خوب یادم هست. کتاب های محمود حکیمی می خواندم.
بعدش کتاب های پلیسی گرفتارم کرد. بطوری که اول راهنمایی رفوزه و دو سه ساله شدم و افتادم شبانه. روزها کار می کردم تا نخواهم پول خرید کتاب را از پدرم بگیرم. بیشتر مواقع از ترسِ پدرم کتاب جیبی پلیسی را لای کتاب درسی ام می گذاشتم و می خواندم و وانمود می کردم که دارم کتاب درسی ام را میخوانم! هرچه پول گیرم می آمد، کتاب می خریدم. کتاب را به کیک و بیسکوییت ترجیح می دادم.
همکلاسی چاق و پولدارم را می دیدم که توی هر زنگ راحتی سه تا ساندویچ از بابای مدرسه می گرفت و دولپی می خورد و من زیر سایه درختی در حیاط نشسته و به لپ های گوشتالود و پر از ساندویج او می نگریستم و دستم را روی پولی که درجیبم بود می گذاشتم و با اطمینان خاطر از بودنش، برای خرید کتاب نقشه می کشیدم.
بله، میخواهم بگویم لم میدادم توی یخدان چوبی منزلمان و "امیرارسلان رومی" میخواندم. با وجودی که از جن و پری و الهاک دیو و دیو شاخدار میترسیدم، به امید نجات "فرخ لقا" از دست دیوها توسط امیر ارسلان، باز هم به خواندن ادامه می دادم و تا هنگام آزادی فرخ لقا و وصلتس با امیرارسلان، چشم از کتاب بر نمی داشتم.
بعدها هر کتابی دم دستم میآمد می خواندم. رمانهای بلند ایرانی و خارجی، داستانهای تاریخی. طنزهای عزیز نسین. کتاب های صادق هدایت، جمالزاده، آل احمد، چوبک. بهرنگی. کتاب های امیر عشیری می خواندم و با ترجمه های ذبیح اله منصوری، محمد قاضی و غیره که یادم نیست عشق می کردم. کتاب هایی از نویسندگانی چون تولستوی، هوگو، چخوف، داستایوسکی، میچل، خواهران برونته،(امیلی، آن، شارلوت)الکساندر دومای پدر و پسر. جان اشتاین بک. بالزاک، جک لندن و همینگوی میخواندم. تا میتوانستم جدول حل می کردم. بعضی وقت ها دیگر طوری از جدول بدم میآمد که تا چشمم به جدول میافتاد استفراغم می گرفت. دانستنی ها، اطلاعات هفتگی و جوانان می خواندم.
بو می کشیدم هر جا کتاب بود به انواع ترفندها تا به چنگش نمی آوردم ول کن نبودم. اگر پول داشتم می خریدم، اگر نداشتم، "خدایامنو ببخش" کش میرفتم!!!
یک بار صاحب کتابفروشی متوجه من شده بود، صاف آمد توی چشمام میخ شد، رنگم زرد شد، ترسیدم، به روی خودش نیاورد و رفت سراغ مشتریها. همه کتابفروشی ها را زیر و رو میکردم و همه از دستم در عتابه بودند.
میخواندم و میخواندم.
فیلم می دیدم.صحنه های فیلم های مورد علاقه ام جلوی چشمانم رژه می رفتند. خوابشان می دیدم. خودم را جای هنرپیشه اصلی میگذاشتم و هنر نمایی میکردم.تارزان میدیدم، سریال "ویرجینیایی" میدیدم و قسمت چپ کمربندم را مثل هنرپیشه وسترنِ فیلم (البته بدون ششلول) کج میبستم و دستم را از بدن دور نگه میداشتم! فیلم های کاراته ای میدیدم و شبها توی پارک با بچه ها کاراته بازی میکردم و همدیگر را میزدیم!
بله، همه اینها را میخواهم بگویم، و صدها خاطره دیگر را، ولی نمیتوانم بگویم.
چون فقط شبحی از آنچه در کتاب ها خوانده ام یادم هست.
سالهاست با کتاب و کتابخانه ام خداحافظی کرده ام.
وقت نمیکنم فیلم ببینم.یهو یه فیلم زیبا و مطرح از یه کارگردان مشهور، آنهم بعد از اینکه همه دیدند، موفق میشوم ببینم!
تا میخواهم کتاب بخوانم خوابم میبرد. بیدار که میشوم متصل باید کار کنم و دوباره "روز از نو روزی از نو".
ولی الان انگاری بعد از سالها با آمدن به این مکان و جنب و جوشی که در بچه ها میبینم و از اینکه میشنوم یکی از دوستان گرامی تا بحال چهارده مرتبه به نیت چهارده معصوم، مجموعه ده جلدی "کلیدر" "دولت آبادی" را خوانده است، به خودم حسدویم میشود، و به فراست میافتم که دوباره با کتاب و کتابخانه ام آشتی کنم. خدا کند باز هم بتوانم، بخوانم. بیشتر بخوانم و بخوانم و بخوانم.
برچسب:
نویسنده: پارسا قنبریپور